تبلیغات

گردنبند مرغ آمين
از سریال محبوب و دیدنی شهرزاد ، با جنس استیل عالی ، طراحی بی نظیر و شگفت انگیز ، گردنبندی زیبا با ظاهری متفاوت ، نمادی از عشق و محبت، مناسب با هر سلیقه ای
جذاب ترین هدیه برای کسی که دوستش دارید

پدر واژه ای به بلندای عشق است/ حسرت چهره بابا در قاب دل

خبرگزاری مهر، گروه استان ها-سیمین دلیلی: زمان با سرعت پیش می رود به روزی که تاریخ می گوید آدمی به زمین هبوط کرده تا مفهوم مردانگی، عدالت و پدر را برایمان معنا کند، اوکه بلندای نامش راوی بلندای مقامش نیز هست و ما را مجاب می کند که واژه ها چقدر برای توصیف او حقیر هستند و در این بین مقام پدر قطعا برای کسانی که زخمی در گوشه قلبشان از نبودش هست، بهتر درک می شود.

میلاد مبارک علی (ع) دستاویزی شده تا حال و هوای استان سمنان هم رنگ دیگری بگیرد، گویا کاروان شادی قصد دارد چنین روزی در اینجا هم منزل کند. خیلی ها با ذوق و شوق در تدارک مهمانی و خرید هدیه برای همسران و پدرانشان هستند، اما در این بین عده ای سهمشان از پدر، سنگ سردی در گوشه آرامستان است و عده ای دیگر خاطره و نشانی از این مفهوم ندارند.

نبود پدر در بزنگاه های زندگی بیشتر حس می شود

 لابلای تمام کوچه پس کوچه های سرزمینمان پیدا کردن آدم هایی که ترکش های جنگ تحمیلی، گرمای وجود پدر از از خانه هایشان زدوده، کار چندان سختی نیست همیشه فکر می کنم جنگ بعد از این همه سال تمام نشده و خیلی ها هنوز هم تاوان آن را پس می دهند، نبود آن سبک بالان عاشق دردی ساخته که هنوز هم التیام نیافته است.

خدیجه، شهروند دامغانی از همان دست آدم ها است، روبرویش می نشینم و می پرسم روز پدر برایش چه معنایی دارد، چند لحظه سکوت فاصله بین ما را پر می کند، می دانم برای پاسخ، باید بحر را در کوزه ای بگنجانی، با چهره ای دلنشین و آرام می گوید: سوال سختی است، پدرم اسفند ماه ۶۲ زمانی که من هشت سال داشتم شهید شد و حالاحدود ۳۰ سال از آن روز می گذرد، بعد از آن هم مادرمان سرپرستی ما را به عهده گرفت.

وی به کمبود پدر در بزنگاه های زندگی اشاره می کند، آن وقت هایی که این جای خالی بیش از همیشه رخ می نماید، آنجا که هرچه حرف درباره نبود پدر از زبان دیگران شنیده ای برایت معنا می شود، می افزاید: در عیدها، مراسم ها، به خصوص در مراسم ازدواجم که پدر نبود خیلی احساس دلتنگی کردم و گفتم کاش در کنار ما بود.

خدیجه امروز دو فرزند دارد و باز در این اتفاق های زیبا هم پدربزرگی نبوده که آغوش مهرش را بر روی نوه هایش باز کند.

شهدا پدرانی از جنس نور

از خیل عظیم یادگاران شهدا به سراغ مردی می روم که عکس ها و گفته دیگران حکایت از شباهت زیاد چهره اش با پدر دارد این شهروند دامغانی نیز از گذشته ها سخن می راند: مرداد ماه ۶۲ و در عملیات والفجر دو بود که پدرم عروج کرد. سه فرزند بودیم که بزرگترین آن ها من و بعدهم برادر و خواهرم هستند، آن زمان پنج شش سال بیشتر نداشتم، خواهرم اما ۹ ماهه بود و اصلا پدر را ندید.

امیرعباس سمیعی نسب در هنگام آسمانی شدن پدر سن کمی داشت اما چهره و تشییع پیکر او را به خاطر دارد، روزی که اطرافیان به خاطر خردسالی اورا از پدر دور می ساختند، وی ادامه می دهد: خیلی دوست داشتم دوران دفاع مقدس را درک کنم،  همیشه حسرت آن دوره را می خورم، اما به نظر من اجر مادران فرزندانی چون ما اگر بیشتر از شهدا نباشد کمتر از آن ها نیز نخواهد بود و امیدوارم ما هم ادامه دهنده راه آن ها باشیم.

این شهروند دامغانی اما حسرت دیگری هم دارد و آن ندیدن خواب پدر است، برایش علامت سوال است که چرا حتی یک بار هم او از خواب هایش رویایی شیرین نساخته است، می گوید شاید مشکل از جانب من است و کاری کرده ام که پدر به خوابم نمی آید.

وقتی می گویم روز پدر برایت چه رنگی است، سرش را پایین می اندازد و بعد از اندکی تامل همزمان سرش را بلند می کند و می گوید: هرسال اگر دامغان باشم با گل و شیرینی بر سرمزارش می روم و جمله ای که روی کاغذ نوشته ام بر بالای سنگ قبرش می گذارم، جمله ای که خیلی ها وقتی بالای سر مزار پدر می بینند اشکشان جاری می شود، نوشته ام: پدر آسمانی ام روزت مبارک.

صحبت هایمان که تمام می شود، بروشوری به دستم می دهد که عکس شهید احمد سمیعی به همراه وصیت نامه و زندگی نامه اش روی آن نقش بسته است. عکس را که می بینم با خودم می گویم امیرعباس، احمد دوم است.

روز پدر روز تجدید خاطره ها است

امروز اما در استان ما گروه دیگری هم هستند که دست روزگار به بهانه های دیگری عکس و خاطره را تنها دلخوشی و یادگاری از پدر برایشان کرده، تعدادشان هم کم نیست.

با یکی از این همشهریان برخورد می کنم، چند سالی می شود که این سایه مهربان از سرش کم شده است در پاسخ به سوال من می گوید: واقعا خیلی تلخ است که روز پدر بیاید و پدرت نباشد، نخستین سالی که پدرم نبود تصمیم گرفتیم این روز را در سفرباشیم تا بتوانیم خلأ او را تحمل کنیم.

این شهروند شاهرودی، مهتاب نام دارد، شبنمی که روی شیشه چشمانش نشسته فریاد می زند هنوز هم این داغ برایش سرد نشده، فکر نمی کنم هیچ غمی فراموش شود، شاید اگر ما آدم ها به دردها نیز عادت نمی کردیم زیستن برایمان ناممکن می شد، کلام مهتاب این گونه ادامه پیدا می کند: اما خوشحالم که تاوقتی بود مایه دل آزردگی و رنجش او نشدم و گرنه اکنون حسرتم صدچندان بود، حالا بر مزارش بوسه می زنم، اما کاش در کنارمان بود.

سخن کوتاه می کند و بیش از این ادامه نمی دهد، از این که با سوالم غمی را برای این بانوی جوان تداعی کردم احساس پشیمانی می کنم.

پدر برایم در چند خاطره خلاصه می شود

بعد از او به سراغ مردی می روم که سیاهی و پرپشتی موهایش نشان از آن دارد هنوز دست کهن سالی موهایش را نوازش نکرده است، او هم می گوید: پدر برای من در چند خاطره و تصویر خلاصه می شود، معمولا روز پدر که می رسد این خاطره ها تجدید می شود و گاهی حسرت ها و دلتنگی هایی نیز به همراه می آورد.

ابوالفضل، شهروند شاهرودی اما چهره ای آرام دارد، سخت می شود به احساسات درونی اش پی برد، شش سالی می شود که این کوه و تکیه گاه دوست داشتنی را از دست داده، عید سال ۸۹ در بحبوحه روزهای کنکور و این امر تحمل پرکشیدن تکیه گاه را چقدر سخت تر می کند، ادامه می دهد: من گرامیداشت افراد را با نگه داشتن خاطره های خوبشان در دلم انجام می دهم، دراین صورت فکر می کنم برایم زنده تر خواهند بود.

می دانم ابوالفضل شعر می گوید، تئاتر اجرا می کند، قلم می زند و خلاصه جوانی اهل دل است، اما نمی دانم این سوال چه دارد که او نیز مانند مهتاب سخن را به درازا  نمی کشاند، شاید اگر ازدواج کرده و طعم پدر شدن را چشیده بود مرا مهمان حرف های بیشتری می کرد و اندکی از ذوق شاعری اش، زینت بخش واژه های این گزارش می شد، اما از ترس تکرار احساس پشیمانی ام ونشاندن گرد غم برچهره او، من هم سوال دیگری نمی پرسم.

تنها وجود خود پدر کافی است

آدم های دیگری که برای تهیه گزارش سراغشان می روم تفاوت عمیقی با سایران دارند، بچه هایی که با عنوان بی سرپرست و یا بد سرپرست در یک مرکز نگهداری می شوند.

ظهر هنگام بعد از این که می دانم ناهار خورده اند قدم به درون مجتمع می گذارم، بوی غذا هنوز هم در فضای ساختمان نوساز و مرتب آن جا باقی مانده است پله ها را که بالا می روم، جلوی اتاق مدیریت منتظر می مانم تا مخاطبی برای مصاحبه از بین این دختران حدودا ۱۵ ساله داوطلب شود.

جمعی چهار نفره با چهره هایی معصوم وارد می شوند، ورودشان گویی موج مثبتی است که به همه انرژی می بخشد. ابتدای این صف مهکامه و در انتها زهرا نشسته است، مابقی تمایلی به گفتن نامشان هم ندارند نخستین کسی که لب به سخن باز می کند دختری است که کنار زهرا نشسته، چشمان غمگینی دارد و بلافاصله می گوید: پدر یعنی یک پشتوانه محکم.

زهرا اما خط لبخند، چهره اش را زیباتر کرده، پدرش آن زمان که او ۹ ساله بوده پا در جاده سیاه سو مصرف مواد مخدر نهاده و هر روز بیشتر از آن ها فاصله گرفته است، رشته کلام را از دوستش می گیرد و می گوید: پدرکسی  است که به او تکیه کنیم و دلسوز باشد، روز پدر که می رسد دوست دارم به او تبریک بگویم و بخواهم که اعتیاد را ترک کند تا در کنار هم زندگی کنیم، اما حالا که اینجا هستم می خواهم بیشتر به من سربزند.

وقتی اندکی بغض آهنگ صدا را لرزان می کند

 می رسم به دختر سبزه رویی که کنار مهکامه نشسته، پدرش را هنگامی که هفت ساله بوده از دست داده است، متین و باوقار می گوید: دوست دارم روز پدر که می شود برسرمزارش بروم و بگویم بیشتر از آن چه فکرش را می کند دوستش دارم، به گمانم بهترین هدیه برای او این باشد که سعی کنم خودم دختر خوبی باشم.

او هم مانند امیرعباس با حسرت می گوید که تا به حال خواب پدرش را ندیده اما چهره دوست داشتنی او را هنوز در خاطر دارد. نگاهم می چرخد سمت آن چشمان غمگین، نامش را از لابلای صحبت های دوستانش می شنوم، هارمونی این سکوت و این چشمان مرا یاد جمله معروفی می اندازد که می گوید حرف هایی هست برای نگفتن و ارزش عمیق هرکسی به اندازه حرف هایی است که برای نگفتن دارد.

مهکامه سربه زیر همان ابتدا اعلام می کند از صحبت در جمع خجالت می کشد، شنیده بودم والیبالیست ماهری است، همین موضوع باعث می شود سرحرف را با او باز کنم و کلامی نیز از او بشنوم: دوست دارم به پدرم بگویم بیشتر به فکر من باشد و به نظرم بهترین هدیه برای او خود من هستم.

بار دیگر زهرا با  اعتماد بنفس و هیجان می گوید: همه آن کسانی که پدر دارند، قدرش را بدانند چرا که تنها وجود او کافی است و باعث آرامش می شود می پرسم حتی اگر آن پدر بزهکار باشد، پاسخ می دهد: حتی اگر در وادی وهم انگیز سوء مصرف مواد مخدر باشد.

به نظر می رسد اینجا چیزی کم ندارد، همه چیز مرتب و سرجای خودش است، امکاناتش از خانه های خود این بچه ها هم شاید بیشتر باشد، آکنده از عطر دوستی و محبت، گویا فقط یک چیز کم دارد، اینجا صفای یک خانواده گرم و صمیمی را کم دارد که در آن تکیه گاهی به نام پدر و پناهگاهی به نام مادر، مأمن تمام دلتنگی ها و غصه ها باشد.

آنانی که یک شبه مرد می شوند

اما شاید این روز را باید به عده ای دیگری هم تبریک گفت، پسرانی که یک شبه مرد خانواده می شوند، یک شبه بزرگ می شوند و پخته می شوند در کوره این روزگار، باید تبریک گفت به زنانی که مردانه برای زندگی می جنگند و به ناچار بازیگر نقش پدر در صحنه زندگی فرزندانشان هم می شوند.

امروز اما بسیاری در حسرت لحظه ای نگاه روز پدر را می کنند و برخی دیگر پدر را در فاصله یک متری خود نمی بینند اما در همه این حالات پدر، پدر است و امروز روزش.

به نسل گمنام هایی که درد دل هایشان را شبانه در چاه تنهایی می ریزند و جوانمردان این روزگار باقی می مانند، باید به آن ها نیز گفت: «روزتان مبارک»

گزارش تخلف

تمامی مطالب از سایت های مجاز فارسی و ایرانی تهیه و جمع آوری شده است، در صورت وجود هرگونه مشکل از طریق صفحه گزارش تخلف اطلاع دهید.

تبلیغات

جدیدترین اخبار

داغ ترین اخبار

تبلیغات

نرخ ارز