تبلیغات

گردنبند مرغ آمين
از سریال محبوب و دیدنی شهرزاد ، با جنس استیل عالی ، طراحی بی نظیر و شگفت انگیز ، گردنبندی زیبا با ظاهری متفاوت ، نمادی از عشق و محبت، مناسب با هر سلیقه ای
جذاب ترین هدیه برای کسی که دوستش دارید

گوشی را که روشن کردم پیکر محمد را دیدم/ خیالم راحت بود که به سوریه نمی­‌‌رود/ نگران جنازه‌اش نیستم/ آرزو داشت حاج قاسم را ببیند

گروه امنیتی دفاعی خبرگزاری فارس- فاطمه تذری و زهرا بختیاری: «مرگ سرنوشت محتوم اهل زمین است، حتی آسمانیان نیز می‌میرند؛ بقا و قرار فقط از آن خداست و جز خدا قرار نیست کسی زنده بماند اما خداوند در کتابش می‌گوید: وَ لا تَحْسَبَنَّ الَّذِینَ قُتِلُوا فِی سَبِیلِ اللَّهِ أَمْواتاً بَلْ أَحْیاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ یُرْزَقُونَ: هرگز کسانى را که در راه خدا کشته شده‌اند، مرده مپندار، بلکه زنده‌اند که نزد پروردگارشان روزى داده مى‌شوند».

خوشا به حال کسانی که می دانند برای چه باید جنگید و جان سپرد و جاودانه شد و خوشتر به حال آنانی که مشوق و همراه و همقدم و هم‌نفس اینانند.

«زنان خط مقدم هر جنگی هستند» کسانی که به بختک مصیبتی که امروز بر زندگی آنان افتاده فکر نمی کنند، نازک دلانی که چشمه زلال عطوفتشان از دل صخره ‌ای سخت می جوشد و مجمع اضدادند.

زنانی که به قول سید شهیدان اهل قلم پنداشته‌اند که: «تنها عاشوراییان را بدان بلا نیازموده اند… صحرای بلا به وسعت همه تاریخ است و کار به «یا لیتنا کنا معک» ختم نمی‌شود.»

صبوری آنها -صبوری بی حساب آنها- در زندگی ناامن آینده، شگفت انگیز ترین حکایت‌هاست و همین صبوری و همراهی است که آنان را پیشاپیش مردانشان در خط مقدم جبهه‌های نبرد قرار داده است.

این مرقومه داستان زندگی «محمد بلباسی»، همسر و مادرش از خطه سرسبز شمال است  که فریاد «هل من ناصر ینصرنی» حسین را شنیدند و زندگی امن و آرام و حسرت برانگیزشان را فدای حقیقت درخواست حسین کردند.

«محمد بلباسی» و 12 تن دیگر از رزمندگان مازندران در نبرد خونین «خان طومان» در سوریه جاوادنه شدند و «محمد» جزو شهداییست که هنوز پیکر مطهرش به میهن بازنگشته است.

روایت اول: مادر

تازه از سفر تهران بازگشته و خسته راه بودند اما قاعده مردمان شمال مهمان نوازی و مهربانی بی‌حسابشان است.

ما را پذیرفتند و دو ساعتی مهمان خانه گرم و پر روحشان بودیم؛ مادر شهید محمد بلباسی بانوی شصت و چند ساله‌ای است که خود را اینگونه معرفی می‌کند: «من مادر یازدهمین شهید مدافع حرم استان مازندران «محمد بلباسی» هستم. حاصل ازدواج ما 6 فرزند بود، 4 دختر و 2 پسر که محمد آقا چهارمین فرزندم بود، سال 57 در شهرستان ساری به دنیا آمد. اتفاقا تولدش مصادف بود با چهلمین روز شهادت برادرم «علی» از شهدای انقلاب اسلامی بود.

علی 20 سالش بود که در آمل در حال مبارزه علیه رژیم طاغوت شهید شد. به همین دلیل دوست داشتم نامش را روی پسرم بگذارم اما همسرم گفت داغ برادرت تازه است و مادرت را اذیت می‌کند. این شد که اسم «محمد» را برایش انتخاب کردیم. جالب است برایتان بگویم که شهید بلباسی جمعه متولد شد و جمعه هم به شهادت رسید.»

وقتی از خاطرات نوجوانی و مدرسه محمدش می‌گوید آنقدر برایش زنده و حاضر است که ناخودآگاه لبخند از لبانش نمی‌رود: «در دوران مدرسه، بچه درس خوانی بود و البته استعداد هم داشت. وقتی دیپلم گرفت گفتم محمد جان برای دانشگاه هم امتحان بده. گفت مادر برای امسال دیر شده چون یک ماه دیگر کنکور است. اما من گفتم توکل کن به خدا پسرم، بنشین و این یک ماه را درس بخوان. این مدت کمی که فرصت داشت برای دانشگاه خودش را آماده کرد اما با همه مشغله‌اش نماز جمعه اش ترک نشد.


مادر شهید بلباسی

یک روز می­‌خواست برود نماز جمعه، وقتی خواست بند کتانی­‌اش را ببندد، رفتم روبروی پله جلویش را گرفتم، پرسیدم:«کجا»؟ گفت می‌روم نماز جمعه. گفتم نماز جمعه‌ی تو، درس توست، حالا اگر یک هفته شرکت نکنی اشکالی ندارد. درست را بخوان، دانشگاه که قبول شدی انشاءالله نماز جمعه هم می­‌روی. الحمدالله درس خواند و دانشگاه سراسری مشهد رشته مهندسی ریخته‌­گری هم قبول شد.»

محمد از آن پسرهای دلسوزی بود که در همه کارهای خانه به مادرش کمک می‌کرد: «خیلی ساکت و مظلوم بود. خیلی هم نظم داشت، هر وقت از مدرسه می­‌آمد خانه، اولین کاری که می­‌کرد پله­‌ها را تمیز می­‌کرد و کفش­‌ها را دستمال می­‌کشید، بعد دست­‌هایش را می­‌شست و جلوی آفتاب خشک می‌کرد.

بسیار کمک حال من بود طوری که وقتی مهمان می‌آمد لذت می­‌بردم از اینکه همه چیز یکدست و سفره منظم چیده شده. خودش غذا نمی­­‌خورد تا مهمان‌ها غذایشان تمام شود».

مادر دلش درد می‌آید از گفتن خاطره مظلومیت محمد در نوجوانی: «یکسال که ماه رمضان مقارن شده بود با ایام عید، محمد گفت من وضو می­‌گیرم بروم مسجد. شب چهارشنبه­ سوری هم بود، موقع رفتن بچه­‌های محل بهش می­‌گویند بیا برویم آتش بازی، او می­‌گوید دارم می­‌روم مسجد، امشب شب قدر هم هست و نباید جشن چهارشنبه­ سوری بگیرید. بچه­‌ها هم برای اینکه اذیتش کنند بطری نوشابه پر از بنزین را خالی می‌کنند روی محمد و لباسش آتش می­‌گیرد. بر اثر آن اتفاق پایش به شدت سوخت و با زحمت در بیمارستان مداوا شد».

زمان جنگ تحمیلی محمد کودک بود اما مانند بسیاری از کودکان این سرزمین زندگی‌اش با جنگ گره خورده بود: «زمان جنگ محمد مدرسه می‌رفت و فضا را تا حدودی درک می‌کرد. درباره جنگ شعر زیاد می­‌خواند. پدرش هم با اینکه شغلش آزاد و مغازهِ فروش لوازم خانگی داشت داوطلبانه اعزام و حتی جانباز شد. محمد می­‌گفت بابام رفته جنگ منم باید برم».

مادر از نحوه جذب محمد به سپاه چنین می‌گوید: «همسرم وضع مالی‌اش طوری بود که دستمان به دهنمان می‌رسید. بعد از اتمام تحصیل پدر محمد به او گفت بیا در همین قائمشهر، کمکت می‌کنم کارگاه ریخته گری بزنی که به رشته تحصیلی‌ات هم مربوط است اما او به من گفت مامان می­‌خواهم بروم سپاه. من موافق بودم چون لباس نظامی‌ها را دوست داشتم، هرچند هیچ وقت پسرم را در این لباس ندیدم. اما پدرش وقتی شنید موافق نبود، اما بعد از اینکه محمد موافقت پدرش را هم جلب کرد می‌گفت اگر می‌خواهی راه عمویت را که شهید شده بروی برو  و سعی کن کارت برای رضای خدا باشد. محمد هم گفت: کاری می‌کنم از من راضی باشید. عموی محمد در عملیات والفجر 8 شهید شد و 8 سال هم مفقودالاثر بود.

محمد نامه نوشته بود که مادر من می‌خواهم ازدواج کنم و برایم دنبال یک دختر خانم خوب بگرد: «خودش از من خواست برایش زن بگیرم. آن زمان موبایل اندازه حالا نبود، محمد رفته بود ماموریت و از همانجا نامه نوشت که مامان می­‌خواهم زن بگیرم، دخترها نمی­‌گذارند پاک بمانم. وقتی برگشت گفتم کجا برویم خواستگاری؟ گفت من کسی را نگاه نمی­‌کنم که بشناسم، خودم هم کسی را سراغ ندارم. خودمان چند دختر خانم معرفی کردیم. گفت شما بروید خواستگاری اگر مناسب بود بعد ما با هم صحبت می­‌کنیم.

یک جا رفتیم خواستگاری که به دلایلی نشد، بعد شوهرم آمد و گفت آقای بلباسی هم یک دختر دارد، برویم آنجا خواستگاری. پدر «محبوبه خانم» از اقوام دور ما هستند. گفتم رفت و آمد ما کم است و خیلی همدیگر را نمی­‌شناسیم. اما قرار شد دخترشان را ببینیم. یک روز به همراه خواهرم بی‌خبر رفتیم خانه‌شان. البته خواهرم گفت دخترشان خیلی کوچک است. محبوبه خانم آن زمان 15 سالش بود.

آن روز مادر محبوبه جان منزل نبود، وقتی نشستیم یک دختر نوجوان ریزه میزه برایمان هندوانه آورد و پذیرایی کرد. پرسیدم مادرتان کجاست؟ گفت رفته بیرون می­‌آید. گفتم پس ما منتظر می‌مانیم. مادرش که آمد، گفتم حاج خانم ما آمدیم خواستگاری محبوبه خانم ولی او خیلی سنش کم است، پسر من هم مشغول خدمت سربازی است و تازه درسش تمام شده و وضع مالی ما هم معمولی است و سرمایه­‌دار نیستیم، با این اوصاف شما به ما دختر می‌دهید؟ مادر محبوبه گفت اجازه بدهید چند روزی فکر کنیم، بعد به شما خبر می­‌دهیم.

بعد از چند روز خبر دادند که موافق هستند برویم خواستگاری مجدد. همراه یکی از دخترها و محمد آقا با همان لباس سربازی و پوتین رفتیم خانه‌شان.

قرار شد بروند با هم صحبت کنند. وقتی محمد از اتاق بیرون آمد آرام پرسیدم چه شد؟ گفت سن‌اش کم است ولی عقلش زیاد است، از نظر من قبول است. گفتم ولی تو تأکید داشتی سنش اقلا 20 سال باشد، محبوبه هنوز 16 سالش نشده است؟ مشکلی نیست؟ گفت نه. من مشکلی ندارم.

مادر شوهر اینها را که می گوید رو به عروسش می‌کند و از ته قلب او را برای خانواده‌اش نعمت می‌داند: «این شد که خداوند یک نعمت بسیار بزرگی به من داد، خدا رو شکر که چنین خانمی قسمت ما شد».

مادر می‌گوید من می‌دانستم محمد زودتر از من می‌رود: «با اینکه زمان جذب شدن محمد به سپاه خبری از جنگ نبود اما می‌دانستم یک روز شهید می‌شود. چون کارها و فعالیت­‌هایی که می­‌کرد خبر از همین عاقبت داشت. چهره‌اش به خوبی نشان می‌داد.

اتفاقا من و پدرش برای خودمان دو قبر کنار هم گرفته بودیم، یک سال و نیم پیش که  شوهرم فوت کرد و او را دفن کردیم رفتم بالای سرش و گفتم: آقا من می­‌دانم محمد جای من را اینجا می­‌گیرد و شهید می­‌شود. در حالی که هنوز هم خبری از رفتن به سوریه نبود».

مادر محمد آقا پسرش ارشدش را خیلی دوست داشت اما خاطراتی که از محمدش می‌گوید گویای این است که تعریفش، فقط تعریف مادر و فرزندی نیست: «پسرم خیلی زحمت­کش و مخلص بود و همه کارهایش را برای رضای خدا انجام می‌داد. وقتی کاری می­‌کرد دوست نداشت کسی بفهمد چه کرده. مثلا شب عید قربان چند تا گوسفند قربانی می­‌کرد و بین مردم پخش می­‌کرد تا خانواده­‌های نیازمند فردای عید گوشت داشته باشند که بچه­‌هایشان کباب بخورند. یا مثلا وسیله‌ای می­‌خرید و شب اول ماه رمضان می‌برد درب منزل خانواده­‌های نیازمند زنگ می­زد اجناس را می­‌گذاشت و سریع فرار می­‌کرد تا کسی او را نبیند. به نوعی سرباز گمنام بود».

محمد آخرین عید زندگی‌اش را پس از چندین سال پیش بچه‌هایش ماند: «زیاد پیش می‌آمد مأموریت برود؛ به خصوص برای کارهای مربوط به راهیان نور. چند سال بود یک ماه قبل از عید می­‌رفت آنجا و تعطیلات هم خانه نبود، اما امسال به او گفتیم: عید را خانه باش، بچه­‌ها بزرگ شدند، وقتی نیستی احساس تنهایی می­‌کنند».

مادر ابتدا موافق رفتن پسرش به سوریه نبود، پدر محمد تازه فوت کرده بود و محمد با وجود داشتن یه بچه همیشه در ماموریت‌های مختلف راهیان نور و اردوهای جهادی بود: «چند روز قبل از سفرش به سوریه یک شب شام رفتم خانه‌شان. بعد از خوردن غذا گفت مامان می­‌خواهم بروم سوریه. مخالفت کردم و گفتم نه، تو 3 تا بچه داری، دائما هم که مأموریتی. پدرت هم تازه فوت کرده و باید بمانی پشتیبان من باشی. همسرت هم درست است حرفی نمی‌زند ولی خسته شده،‌ تقصیر هم نداره. من نمی­‌گویم نرو ولی الان وقتش نیست. یک مدتی پیش زن و بچه­‌ات بمان، حداقل آنها تو را ببینند بعد برو سوریه. آن موقع حرفی نزد و فقط خندید. نگو همه کارهایش را انجام داده و آماده رفتن بود. شب که رفتم خانه خواب وحشتناکی دیدم. صبح به محض بیدار شدن زنگ زدم بهش و گفتم مادر شیرم حلالت باشه هر جا بخواهی بروی آزادی. خندید و گفت چه شده؟ گفتم هیچی، خواب دیدم اما هر چه اصرار کرد برایش تعریف نکردم. همان روز رفته بود تهران که اعزام شوند اما من خبر نداشتم.»

«خواب دیده بودم شهید آوردند و گذاشتند جلوی من. سلام می­‌کنم و می‌گویم خیلی خوش آمدی پسر اما از کجا آمدی؟ و همینطور با شهید درد و دل می­‌کردم. یک درخت پر از شکوفه آنجا بود، به شهید گفتم: این درخت برای کیست؟ گفت: برای شما. گفتم: من که درخت نداشتم! گفت: چرا این درخت برای شماست».

مادر ادامه می‌دهد: «محمد نیروی ستادی سپاه بود و لزومی نداشت برای جنگ برود، منتهی خودش خیلی علاقمند بود. دوستانش که از جنگ آمده بودند می­‌گفتند کارهایی که او می­‌کرد هیچکدام‌مان جرأت انجام دادن‌شان را نداشتیم. یکی از همرزمانش با گریه تعریف می­‌کرد: «محمد روزی 7، 8 بار یک مسیر را بین دو تا تَل که فوق­‌العاده در تیررس دشمن بود و خطر داشت می‌رفت و می‌آمد، خرید می­‌کرد، تجهیزات می­‌خرید و یا مجروحینی را جا به جا می‌کرد که ما از اوضاع وخیمشان حالمان بد می­‌شد. راهی سخت که ما شاید یک بار هم نمی­‌رفتیم».

فرزند هر چند سالش که باشد کیف می‌کند از تعریف و ناز کشیدن پدر و مادر و مادر و پدر قند توی دلشان آب می‌شود از خریدن ناز فرزند: وقتی رفته بود سوریه هر وقت به من زنگ می­‌زد خیلی نازش را می­‌کشیدم و می‌گفتم محمدِ دلاورِ من، پسرِ من، پسرِ شجاع من، پسرِ رزمندهِ من! می­‌گفت مامان دیدی بابا رزمنده بود من هم بالاخره رزمنده شدم؟ ولی ناراحت نباشی‌ها اینجا هیچ خبری نیست، می­‌خوریم و می­‌خوابیم. به شوخی می‌گفتم اگر خبری نیست پس چرا می‌گویی دعا کنم به شهادت برسی»؟!

همیشه می‌گفت: مامان دعا کن شهید شوم. گفتم: هر چه صلاح خدا باشد، شما زنده باشید، خدمت کنید، اسلام به شما نیاز دارد، مانند محمد آقا باید باشند که خدمت کنند، شما بروید حیف است، اسلام ضربه می­‌خورد اگر شما بروید. باز هر چه مصلحت خدا باشد. گفت: «مامان راست می­‌گویی! هر چه صلاح خدا باشد».

نیمه فروردین 95 آخرین باری بود که مادر محمدش را زنده می‌دید: «15 فروردین بود. ساعت یک وضو گرفتم نماز بخوانم که محمد زنگ زد. خیلی خوشحال شدم، گفتم: من می­‌خواستم به تو زنگ بزنم، وقت نکردم. گذرنامه من پیش شماست؟ گفت: نه مامان، من زیاد وقت ندارم، آمدم تهران دارم می­‌روم مأموریت. گفتم: تهران برای چه؟ تو که تازه مأموریت بودی. گفت: دارم می­‌روم غرب خندیدم و گفتم: تو غرب نمی­‌روی داری می­ری سوریه! گفت: بله مادر. شما مواظب زن و بچه‌ام باشید».

آخرین باری هم که مادر صدای محمد را شنید 15 اردیبهشت بود: «یک ماه بعد از اینکه رفته بود ما شام خانه آقا رسول(برادرش) بودیم. خانواده محمد آقا هم بودند. وقتی برگشتیم خانه ساعت 12 و نیم بود که زنگ آخرش را به موبایلم زد، دقیقاً 2 روز قبل از شهادتش.

گفت: مامان خوبی؟ بچه­‌ها خوب هستند؟ گفتم: همه خوب هستند اتفاقا شب هم خانه داداش رسول بودیم، زیاد صحبت نمی­‌کنم وقت کم است با محبوبه خانم صحبت کن. عروسم هم مشغول پیاده کردن بچه­‌ها از ماشین بود، برای همین گفتم 10 دقیقه دیگر زنگ بزن با همسرت صحبت کن.

10 روز از شهادت محمدش گذشته است، نمی‌دانم در دلش چه غوغایی در این روزها بوده اما من استواری و صبر امروز مادری که چشم و چراغ خانه‌اش را دیگر نمی‌بیند تحسین می‌کنم: «محمد آقا روز مبعث شهید شد و من فردایش فهمیدم. ساعت 5 آقا رسول آمد خانه ما و گفت: می­‌گویند شهر حلب خیلی درگیری است، اخبار را گوش کردید؟ گفتم: نه گوش نکردم. روزه­‌ بودم، عروسم و بچه­‌ها هم خانه ما بودند. تلویزیون را روشن کردم و اخبار را دیدم اما خیلی موضوع را جدی نگرفتم. رسول گفت: مامان دعا کن. نزدیک غروب شد، داماد بزرگم زنگ زد و پرسید: مامان خانه­‌ای؟ فاطمه(دخترم) قلبش گرفته و حال ندارد و  می­‌خواهد شب بیاید خانه شما. گفتم: قدمش سر چشم.

فاطمه دخترم آمد و شام درست کرد. نماز خواندیم و بعد شام، داماد کوچکم که خودش فرزند شهید است به منزل ما آمد. دیدم رنگش زرد است و به صورت من نگاه نمی­‌کند و با داماد دیگرم رفتند بیرون با هم صحبت کردند. همان وقت دوستم زنگ زد، خیلی احوال‌پرسی جدی‌ای کرد، فهمیدم یک خبری هست که این‌ها درست حسابی شام نمی­‌خورند، به من نگاه نمی­‌کنند، حتما اتفاقی افتاده. من هم نتوانستم غذا بخورم. پرسیدند: مامان چرا شام نمی­‌خوری؟ گفتم: روزه بودم، افطار کردم سیر هستم، شما بخورید.


مادر شهید بلباسی

بعد از غذا داماد‌ها گفتند ما می‌رویم خانه خودمان اما دخترم ماند. ساعت 12 شب بود، دو تا از دختر‌هایم مشهد بودند. فاطمه پنهانی به خواهرش که در مشهد بود زنگ زد و گفت: اگر صحبت کنم ممکنه مادر متوجه بشه.

من در آشپزخانه بودم و حرف‌هایشان را می‌شنیدم، آن یکی هم گفت: «من دارم از مشهد می‌آیم». وقتی قطع کرد به فاطمه گفتم: «چه شده؟ محمد شهید شده»؟ گفت: «نه شهید نشده». گفتم: «راست بگو شوهر تو آمده، رسول آمده، شوهر خواهرت هم آمده، همسایه به من زنگ زده، نمی­‌خواهد از من پنهان کنید، همه چیز را می­‌دانم».

گفت:«مامان داداش محمد زخمی شده» گفتم: «نه پسرم شهید شده». دستم را بالا گرفتم و خدا را شکر کردم، گفتم:«الحمد­الله رب­ العالمین. خدایا قربانی ما را قبول کن».

می­‌خواستم بروم خانه محمد کنار خانواده‌اش که دخترهایم نگذاشتند و گفتند زن داداش خبر ندارد. رسول هم گفت: «مامان بچه‌ها دارند می­‌خوابند و خبر ندارند». گفتم: «من امشب حتما باید بروم پیش محبوبه، حرفی نمی­‌زنم فقط می­‌گویم آمدم پیش تو بخوابم. شما فقط من را برسانید، بالا هم نیایید»

قبل از رسیدن ما خبر شهادت را به محبوبه خانم دادند و وقتی آمدم دیدم وضو گرفته و نماز شکر می­‌خواند.

مادر، فرزندش را فدایی زینب می‌داند و حاضر است جان هزار محمدش را فدای قطره قطره خون حسین و زینب کند: «پیکر پسرم به همراه تعدادی دیگر از شهدای مدافع حرم هنوز برنگشته است. ناراحت نیستم، همین که پیش حضرت زینب(س) است خیالم راحت است. نذر و نیازی هم نمی‌کنم که پیکرش برگردد. آنها دوست داشتند که بروند و آنجا شهید شوند، دوست دارم که پیکرش بیاید ولی اگر هم نیامد ناراحت نیستم.

مادر از حرف‌ها و حدیث‌های مردم کوچه و بازار می‌گوید، مردمی که خود در درک مفهوم هل من ناصر ینصرنی حسین عاجزند: «می پرسند چرا اجازه دادی فرزندت کیلومترها دورتر از خاک ایران برود بجنگد؟ خب اسلام لازم دارد، اسلام جان و خون می­‌خواهد، اگر به حرم حضرت زینب(س) تجاوز می­‌شد، ما نزد امام حسین(ع) و خواهرشان چه می‌­خواستیم بگوییم؟ وقتی یک عمر است در هیات ها می­‌گوییم امام حسین(ع) جان اگر زمان تو بودیم با تو به جنگ می­‌آمدیم، خوب الان همان وقت است. اگر رهبر دستور بدهد این پسرم را هم می­‌فرستم که برود. لازم باشد خودم و نوه­‌هایم هم می­‌روم، یعنی باید برویم.

این مردمان ساده سخاوتمند اگر در زمان علی و در کوفه می‌زیستند، شاید امام هیچ‌گاه سر در چاه نمی‌برد و رنج طاقت فرسای خود را نمی‌گریست و خطبه 27 نهج‌البلاغه را نمی‌خواند:« یا اشباه الرجال و لا رجال...ای نامردمان مردم نما، ای آنان که همچون اطفال در رویاهای خویش غرقه‌اید،دوست‌ داشتم شما را هرگز نمی‌دیدم و نمی‌شناختم که مرا از آن جز ندامت و اندوه نصیبی نرسیده است. خداوند مرگتان دهد که قلبم را سخت چرکین کرده‌اید و سینه‌ام را از غیظ آکنده‌اید...چون در ایام تابستان شما را به جنگ فراخواندم، گفتید امروز در بحبوحه خرماپزان است، بگذار تا گرما کمی پایین افتد! و چون در زمستان شما را گسیل داشتم ، گفتید اکنون چله زمستان است، بگذار تا سوز سرما فرونشیند! و این بهانه‌ها همه تنها برای فرار از سرما و گرماست.شما که از سرما و گرما چنین می‌گریزید، از شمشیر دشمن چگونه خواهید گریخت....

مظلومیت پسرش و دیگر مدافعین حرم دلگیرش می‌کند: «مدافعین حرم مظلومانه به جنگ می‌روند اما عده‌ای حرف‌های بیهوده می‌زنند و کارشان را با مسائل مادی اندازه می‌گیرند. در مراسمی دانشجویان آمدند از من سوال کردند که درست است که محمدآقا پول گرفت و رفت؟ گفتم:« من الان می‌­روم بانک دو برابر این پولی را که شما می‌گویید نقدی می‌گیرم و به حساب شما می­‌ریزم، شما پسرتان، پدرتان، برادرتان را بفرستید بروند و همسر آنها هم با سه بچه بیاید اینجا بنشیند، این کار را می­‌کنید»؟ من بسیار ناراحت شدم که این حرف را زدند.

با لبخند دلنشینی در آخر حرفهایش می‌گوید: «حرف و حدیث زیاد است، فدای سرمان! بگذارید بگویند. محمد همین یک خانه را که می‌بینید دارد و مال و اموالی هم ندارد. 4 فرزند که یکی از آنان چند ماه دیگر متولد می‌شود و عروسم با ارزش‌ترین چیزهایی هستند که از پسرم ماندند.»

رو به عروس باردارش می‌کند و از اعماق وجودش خدا را بابت حضور و صبوری او شکر می‌کند.

روایت دوم: همسر

دختران شصت و پنجی زیادی را می‌شناسم، دغدغه‌ها و سبک زندگی‌شان را می‌دانم اما از بدو ورودم به این خانه حسی درونی به من می‌گفت زندگی اینان زندگی است نه زندگی من و تو در خیابان‌های پرازدحام و پردود و پر وسوسه و دشنام....

زیاد تعجبی نمی‌کنم وقتی آرامش و صبوری‌اش را می‌بینم، صداقت زندگی و پیوند روحی‌شان و عشق چه قصه‌ها که نمی‌آفریند! قصه‌هایی که در زندگی واقعی محقق می‌شوند، حقیقتی تلخ اما دوست‌داشتنی...

«محبوبه بلباسی» متولد اسفند 1365 است و هنوز وارد دهه سوم زندگی‌اش نشده است، تحصیلاتش دیپلم است اما طراحی هم می کند. 15 ساله بود که سال 80 با شهید محمد بلباسی عقد کرد و و سال 82 هم رفتند زیر یک سقف.

می‌گوید: جالب است برایتان بگویم که به شدت مخالف ازدواج بودم ولی آن روز که با محمد صحبت کردیم حس کردم به هم می‌آییم. بیشتر زمان صحبت به خاطره گویی و خنده گذشت.

شهید بلباسی در آن جلسه از اخلاق خودش و خانواده‌اش گفت و من هم همینطور. دوست داشتم همسرم با ایمان باشد. آنقدر اخلاقش به دلم نشست که دیگر از تحصیلات و دارایی و شغلش سوالی نکردم حتی پدر و مادرم هم نپرسیدند. محمد بسیار محجوب و سر به زیر بود و خیلی این خصوصیات او را دوست داشتم و به دل من نشست. نه تنها من، هر کسی او را در جلسه اول می‌­دید همین حس را پیدا می‌کرد.

می‌خندد و ادامه می‌دهد: این اواخر بهش می‌گفتم آنقدر شانست بلند است که همه دوستت دارند. می‌گفت، آره اگر شهید شوم مراسمم خیلی شلوغ می­شه!


همسر شهید بلباسی

همسرش قبل از نظامی شدن محمد موافق ورودش به سپاه بود: وقتی محمد آمد خواستگاری هنوز وارد سپاه نشده بود و اصلاً قرار هم نبود نظامی شود، می‌خواست پیش پدرش در مغازه کار کند. زمانی هم که می‌خواست پاسدار شود دو دل بود که برود یا نه. اما من موافق رفتنش بودم چون پدرم هم شغلش آزاد بود و دوست نداشتم، بالاخره قسمت بود و سال 82 رسما جذب سپاه شد. 

سال 82 شهید بلباسی وارد سپاه شد و هیچ دلهره‌ای همسر جوانش را نگران نمی‌کرد: زمانی که محمد وارد سپاه شد اصلاً خبری از جنگ نبود و مثل یک کارمند می‌رفت و می‌آمد، به خصوص اینکه او در قسمت ستادی بود نه لشکری و خطر آنچنانی نداشت. همان اوایل ازدواج که تازه وارد سپاه شده بود منتقل شدیم تهران و دو سالی در منطقه نارمک خانه ای با ماهی 40 هزار تومن اجاره کردیم، من مریض شدم و شهید بلباسی درخواست انتقالی داد که برگردیم شهر خودمان اما قبول نمی کردند، فرماندهانش گفتند یک سال مأموریتی برو ولی دوباره برگرد. اما محمد بعد از یک سال مجدد گفت می­‌خواهم در شهر خودم بمانم.

پای رفتن محمد را هیچ وقت سست نمی‌کرد: همسرم خیلی به مأموریت می‌رفت اما من هیچ وقت موقع رفتنش «نه» نمی­‌گفتم. حداقل یادم نمی­‌آید که گفته باشم؛ فقط ماموریت­‌هایش که پشت سر هم می­‌شد می­‌گفتم وقتی تو خودت می­‌خواهی من که نمی­‌توانم بگویم «نرو» اما من و بچه­‌ها هم به تو نیاز داریم، آخر هم مرا راضی می‌کرد و می‌رفت. 

زن و مرد هر دو فرزند دوست داشتند: فرزند اولمان فاطمه خانم سال 85 متولد شد. دو سال و 8 ماه بعد حسن به دنیا آمد و دو سال بعد هم آقا مهدی را خدا به ما داد. چهار ماه دیگر هم اگر خدا بخواهد زینب خانم متولد می‌شود. سرش خیلی شلوغ بود آنقدر که برای تولد مهدی نتوانست خودش را برساند. با اینکه نگهداری بچه‌ها سخت بود اما هر دو نفرمان بچه دوست داشتیم، به شدت درگیر کارهای مربوط به اردوهای جهادی و راهیان نور بود آنقدر که 8 سال پیاپی عید را خانه نبود. دوبار در این سفرها همراهش بودم که آخرین آن همین عید گذشته بود.

محبوبه خانم، علی‌رغم خانه‌دار بودن، به روز و آنلاین بود و در جریان ریز اخبار سوریه قرار داشت: هر از گاهی حرف رفتن به سوریه را می‌زد. من از اوضاع خبر داشتم و عکس­‌های شهدا را می­‌دیدم، اخبار را پیگیر بودم، عکس فرزندان شهدا را می­‌دیدم. فوق­ العاده برایم دردناک و ناراحت­ کننده بود.

پارسال قبل از اینکه «جهاد مغنیه» شهید شود داشتم عکس چهره‌اش را طراحی می­‌کردم، کارم که به نیمه رسید او  هم شهید شد و دیگر دست و دلم نرفت کاملش کنم.

کلا این بحث­‌ها را دنبال می­‌کردم، راستش دوست هم داشتم این فضای جهاد را تجربه کنم، نه اینکه محمد برود و شهید شود اما فضای دفاع را دوست داشتم. از طرفی هم چون مسئولیت اردوی استان مازندران را بر عهده داشت و سرش شلوغ بود خیالم راحت بود که سوریه نمی­‌رود.

محمد می‌گفت اگر من به عنوان مدافع حرم نروم دیگری نرود چه کسی برود: یک شب اسفند ماه بود، با مادرشوهر و خواهر شوهرم نشسته بودیم، یکدفعه گفت: حالا شاید ما بخواهیم برویم سوریه. مادرشوهرم به خاطر من گفت: نه تو سه تا بچه داری نرو! خیلی ناراحت شد. محمد که مخالفت مادرش را دید گفت: من نروم، دیگری نرود پس چه کسی باید برود؟ تازه قطعی نیست،شاید بروم شاید هم نه!

از شهدا خواسته بود که اگر صلاح باشد او به سوریه اعزام شود: جنوب که رفتیم خیلی کم همدیگر را دیدیم و حتی یک عکس هم نتوانستیم با هم بیندازیم. آنجا ما با افراد دیگر می­‌رفتیم شلمچه و طلائیه و ایشان اصلاً با ما نمی­‌آمد. بعد از 3، 4 روز که برگشتیم، رفتیم برای خانه کلی خرید کردیم و در راه پرسیدم: «قرار بود یکی از دوستانت کمک کند بروی سوریه، چه شد؟» گفت: «نه من دیگر از کسی خواهش نمی­‌کنم. از شهدا خواستم اگر صلاح باشد خودشان درست می­‌کنند». این اولین باری بود که من این حرف را از او شنیدم، شاید از آنها خیلی چیزها را خواسته بود ولی هیچ وقت بیان نمی­‌کرد که من از شهدا چیزی را می­‌خواهم.

محمد به دوستش گفته بود یک بار هم شده من باید بروم سوریه، یکبار من را ببر دیگر نمی‌روم. دوستش آقای صادقی 15 فروردین زنگ زد گفت: امشب داریم می‌­رویم آماده­‌ای؟ به خیلی از بچه­‌ها زنگ زده‌­ایم و آنها گفتند ما آماده نیستیم، دو سه روز به ما مهلت بدهید.

آن شب به محمد بلباسی هم زنگ زدند و گفتن تا چند ساعت دیگر آماده باش: وقتی زنگ زدند شهید بلباسی به من نگاه کرد و گفت: «می­‌گوید امشب حرکت است، بروم؟» گفتم: «دوست نداری؟ مگر از شهدا همین را نخواستی؟ برو».

انگار همه تحمل‌ها را که تاکنون کرده بود تمرین بود و همه مقاومت‌ها مقدمه این امتحان: آن شب آنقدر به من شوک وارد شده بود که اصلاً حالم خوب نبود و از لحاظ گوارشی مشکل پیدا کردم. ساعت یازده زنگ زد به فرمانده‌اش و گفت: «سردار اجازه بده من بروم» هماهنگ کرد و  زنگ زد عکاسی و گفت: «عکس فوری می­‌خواهم الان می توانید برایم انجام دهید؟» آنها هم گفتند: «باشه بیا». یعنی واقعاً من پر کشیدن او را به چشم دیدم که او دارد پر می­‌کشد و می­‌ر‌ود.

باز پیش خودم گفتم:« مگر دفعه اول بروند شهید می‌­شوند؟! یکبار است دیگر این همه رفتند و برگشته‌­اند».

محبوبه خانم از آخرین باری که محمد را می‌بیند روایت می‌کند و اینکه تمام تلاشش را کرده بود که اندیشه او پای رفتنتش را سست نکند: خداحافظی آخر ما حال و هوای «خداحافظی آخر» را نداشت، خیلی عادی نشست کمی با هم صحبت کردیم و گفت اگر من رفتم و شهید شدم درباره من چه می­‌خواهی بگویی؟ با خنده و شوخی گفتم: تو برو! بالاخره من یک چیزی می­‌گویم.

می­‌خندیدم ولی هر دو نفرمان دلمان از این حرف‌ها ریش می­‌شد، ظاهراً می­‌خندیدیم ولی وقتی این حرف‌ها را می­‌زدیم هم دل من می­‌ریخت و هم خودش منقلب می­‌شد. بچه­‌ها را کنار کشید و گفت: من می­‌خواهم به  سوریه بروم، دفعات قبل برمی­‌گشتم ولی اینجا شاید برگردم شاید هم برنگردم، می­­‌خواهم با دشمن بجنگم. به مهدی هم قول تانک و تفنگ داده بود. بعد آنها را خواباند و آمد لباس­هایش را آماده کرد و گفت چه بپوشم؟ با همان لحن شوخی گفتم: مگر می­‌خواهی بروی آنجا تیپ بزنی؟!

کوله­‌اش را بست و ساعت 2 حرکت کرد و رفت. وقتی می‌خواستم از زیر قرآن ردش کنم گفتم: آیه­‌الکرسی بخوان، اضطراب دارم و او خواند و این آخرین باری بود که محمدش را زنده می‌دید.

بعد از اینکه رفت، اضطراب شدیدی وجودم را گرفت آنقدر که کسی من را اینگونه ندیده بود، تلفن هیچ کسی را جواب نمی­‌دادم، عصبی و کلافه بودم، هر کس زنگ می­‌زد می­‌گفتم تو را به خدا به من زنگ نزنید، مگر قرار است اتفاقی بیفتد که تماس می‌گیرید؟ قبلا هم ماموریت می­‌رفت مگر کسی به من زنگ می­‌زد؟ می­‌خواستم خودم را راضی کنم که چیزی نیست، رفته سوریه و برمی­‌گردد دیگر.

گمان می کنم خوشبختی تنها چیزی در جهان است که فقط با دست‌های طاهر کسی که به راستی خواهان است ساخته می‌شود، از پیِ اندیشیدنی طاهرانه و محمد و محبوبه این داستان چقدر خوشبخت بودند...

تمام تماس‌­های تلفنی که با هم داشتیم را ضبط کردم. وقتی از اوضاع می‌پرسیدم می‌گفت: «نگران نباشی‌ها، هیچ خبری نیست، امن است. در صورتی که اینها 3 تا عملیات داشتند، بیست و یکم، سی و یکم و آخری هم هفدهم بود. وقتی زنگ می­‌زدم باید 10 بار زنگ می‌­خورد تا جواب بدهد از بس سرش شلوغ بود. ولی این یک ماه سیر شدیم از بس با هم صحبت کردیم، تلفن تایمر 10 دقیقه­‌ای داشت و قطع می­‌شد، دوباره 10 دقیقه دیگر صحبت می­‌کردیم، تا 40 دقیقه هم طول می‌کشید».

چقدر محمد آقا محبوبه را تشویق کرد که گواهینامه رانندگی‌اش را بگیرد: پیش آمده بود کارهای بیرون از منزل را انجام دهم اما کار بانکی را بلد نبودم. تا اینکه مجبور شدم در این مدتی که محمد نیست این کار را هم انجام دهم. وقتی شنید با خنده گفت: «دیگر مستقل شدی». گفتم: «امتحان آئین­‌نامه راهنمایی رانندگی دارم و اصلا نخوانده­‌ام» گفت: «من می­‌دانم تو حتماً قبول می­‌شوی و اتفاقاً فردا صبح هم که امتحان دادم قبول شدم». بعد که زنگ زد پرسید:« قبول شدی؟» گفتم: «بله». گفت: «امتحان شهر را هم که قبول شوی یک شیرینی پیش من داری». که متأسفانه نشد امتحان بدهم و شیرینی محمد آقا هم ....

خیلی موافق فعالیتم در فضای مجازی نبود اما در عین حال می‌گفت: دوست دارم به روز باشی و اخبار را پیگیری کنی. خبرها را هم از من پیگیری می‌کرد. مثلا اخبار 20:30 که شروع می­‌شد بچه­‌ها تلویزیون را روشن می­‌کردند و می­‌گفتند: مامان اخبار شروع شده.

بعد از 15 سال زندگی مشترک دوباره به نقطه طلایی زندگی‌شان برگشته بودند:«اینقدر که با هم صحبت می‌کردیم به او می‌گفتم:«یاد دوران نامزدی افتادم، انگار دوباره من را به آن دوران برگرداندی، یک مدت روابطمان عادی شده بود ولی الان احساس می­‌کنم به دوران گذشته و نامزدی برگشته­‌ایم و دوباره به اوج دوران حسی رسیده­‌ایم». می‌خندید و می­‌گفت:«خدایا به علاقمندان ما اضافه کن».

محبوبه اینقدر شاد و پرنشاط و امیدوار و خوشبخت بود که اصلا فکرش را نمی‌کرد محمد را دیگر نبیند: اصلا فکر نمی‌کردم این دفعه که می­‌رود دیگر برنمی­‌گردد. چون اصلاً وصیت­‌نامه­‌ای ننوشته بود و به بچه‌ها قول داد که تا 14، 15 خرداد حتماً برمی­‌گردد. مهدی خیلی روزشماری می­‌کرد و بی‌قرار بود. من هم خودم را به آن راه می­‌زدم و می­‌گفتم حتماً برمی­‌گردد. تماس که می‌گرفت فقط می­‌خواست بگوید من سالم هستم. در صورتی که آنجا خیلی خبرها بوده و ما تازه می­‌فهمیم که چگونه می­‌رفته جلو و دوستانش می­‌گویند او با این وضعیت نترسی که داشت همان ابتدا باید شهید می­‌شد.

محبوبه خانم ثانیه به ثانیه آخرین تماس محمد را به خاطر دارد: آخرین تماسش ظهر همان شبی بود که شهید شد. دقیقا پنجشنبه روز مبعث ساعت 12 و نیم ظهر. شب قبلش ما عروسی پسر عمه­‌ام دعوت بودیم. زنگ که زد گفتم: «جای تو در عروسی خالی بود، همه می­‌پرسیدند تو کجایی؟ می‌گفتند شوهرت قهرمان است». بلند بلند خندید و پرسید: «چرا وسط هفته عروسی گرفتند؟» گفتم: «مبعث است دیگر»، گفت: «جدی؟» آنقدر سرشان شلوغ بود که هر وقت زنگ می­‌زد روزهای هفته را از من می­‌پرسید.

گوشی مدام دستم بود مبادا زنگ بزند و متوجه نشوم، یاد فیلم شیار 143 افتادم که مادر شهید رادیو به کمرش بسته بود، کلاً در عروسی موبایل خودش و موبایل خودم مدام دستم بود یک لحظه رفتم لباس عوض کنم دیدم گوشی زنگ خورده بعد دیگر زنگ نزد تا فردا ظهرش همان تماس آخر. گفت:«مواظب بچه­‌ها باش من 14، 15 خرداد برمی­‌گردم. اصلا نگران نباشید، فکر نکنید من اینجا دلهره دارم. تو آرام باشی من خیالم راحت  است».

دفعه آخر تلفنش خیلی قطع و وصل می­‌شد. پرسیدم چه شده؟ گفت: اینجا تیراندازی می­‌کنند قطع و وصل می‌­شود، اگر زنگ نزدم نگران نباش! ممکن است تلفن قطع شود. اتفاقا شب اولی که تماس نگرفت اصلا نگران نشدم در حالی که دفعات قبل اگر ده دقیقه دیرتر زنگ می­‌زد می‌خواستم سکته کنم. ولی آن شب تا صبح خانه مادرشوهرم بودیم و کلی هم گفتیم و خندیدیم. فکر کردم حتماً فردا صبح تماس می‌گیرد.

همسر شهید روز فردای شهادت محمد بلباسی را اینگونه روایت می‌کند: «روز جمعه همه خبر داشتند جز من. شبکه‌های تلگرامی را مرتب سر می‌زدم اما همسایه‌مان آن روز اینترنت و تلفن‌ام را پنهانی قطع کرده بود. من اصلا منتظر شنیدن خبر شهادتش نبودم، منتظر بودم چند روز دیگر بیاید و اصلاً فکر نمی­‌کردم در این مدت شهید شود. حتی یک درصد هم احتمال نمی­‌دادم.

جمعه تا ظهر خانه مادرشوهرم بودم. بعدازظهر که آمدم خانه‌خودمان جاری­‌ام زنگ زد گفت ما می­‌خواهیم بچه­‌ها را ببریم پارک شما هم می­‌آیید؟ می­‌خواستند مرا ببرند بیرون که نفهمم. اما قبول نکردم و گفتم: کمرم درد می­‌کند، دراز کشیدم. آمدند بچه­‌ها را بردند پارک و ساعت 7 برگشتند. جالب است همان روز شهادت محمد، ساعت خانه خوابید، تسیبح در دستم پاره شد، آبگرمکن خاموش شد. با این اوضاع اصلاً نمی­‌خواستم فکر بد کنم، می­‌گفتم اینها همه اتفاقی است. دلم ریش می­‌شد ولی خودم را گول می‌زدم. ساعت 8 شب می­‌خواستم بخوابم، عمویم زنگ زد و گفت: می‌خواهیم با پدرت یک سر بیاییم آنجا، هستی؟ بعد که فهمید در حال خواباندن بچه‌ها هستم خیالشان راحت شد که  سمت موبایل هم نمی­‌روم و منصرف شدند.

بعد از عمو یکی از دوستانم از تهران زنگ زد و گفت: نگران نباشی‌ها آن خبری که داده‌­اند تکذیب شده. اصلا به روی خودم نیاوردم که بی­‌خبر هستم. گفتم: آهان، باشه دست شما درد نکنه. بعد رفتم گوشی محمد آقا را آوردم و از طریق سیم کارت، اینترنت گوشی را فعال کردم، دیدم چه خبر است و تا آخر قضیه را گرفتم اما باز به روی خودم نیاوردم تا ساعت 12 شب.

 به داماد خواهر شوهرم که دوست صمیمی محمد بود و شهید بلباسی باعث ازدواج‌شان شده بود زنگ زدم. او آدم خیلی منطقی و آرامی است، قضیه را گفتم و خواهش کردم خبری برایم بگیرد. دیدم دارد گریه می­‌کند. با شنیدن صدای گریه‌اش کلاً ماجرا را فهمیدم.

ساعت 12 به پدرم زنگ زدم، گفتم بیایید ببینیم چه خبر است؟ آنها فکر کرده بودند ما خواب هستیم. یعنی تمام این مدت من خودم را حفظ می­‌کردم و به روی خودم نمی­‌آوردم. آنها که آمدند اینقدر سست بودم که وقتی وارد شدند نتوانستم از جایم بلند شوم . عمویم گفت: نگران نباش من تکذیبیه می­‌نویسم، شکایت می‌­کنم از دستشان که چرا این خبرها را زده­‌اند چون اصلا چنین چیزی نیست،اسم شهید کابلی را گفتند ولی اسمی از محمد نیاوردند.

گوشی عمویم در شارژ بود و قفل نداشت. پنهانی گوشی را باز کردم و دیدم همسایه‌مان پیام داده که خانواده محمد آقا فهمیدند؟ من بیایم بالا؟

تا آن موقع می­‌خواستم خودم را کنترل کنم و بگویم حالا شاید مجروح شده و به خودم امیدواری می‌دادم. اما همان لحظه یک پیام دیگر از پسر عموی محمد آمد که نوشته بود: شهادتش مبارک و عکس جنازه­‌ او را فرستاده بود. وقتی عکس را دیدم، آنجا دیگر مطمئن شدم و نتوانستم خودم را کنترل کنم.

محبوبه در آن لحظات تلخ طاقت فرسا، وقتی تصویر بی جان محمدش را دیدبه این فکر کرد که زینب(س) چگونه سر بریده و بدن شرحه شرحه شده حسین را دید و تاب آورد...

وقتی عکس را دیدم ناخودآگاه یاد کربلا و حضرت زینب افتادم، جنازه محمد سالم سالم بود، فقط از پشت سر یک تیر خورده بود و انگار خواب بود. آن لحظه فقط نام امام حسین(ع) را صدا می­‌زدم و آن صحنه برایم تداعی می­‌شد که چقدر سخت است.....

از خدا شکوه نکن، از خدا گلایه نکن، فقط سرت را روی شانه های آرامش بخش خدا بگذار و های های گریه کن، خودت را به خدا بسپار و از او کمک بخواه، خودت را در آغوش گرم خدا گم کن...

رفتم نماز شکر خواندم. قبلش وقتی خواستم وضو بگیرم دیدم چقدر سخت است که تو بعد از این اتفاق نماز شکر بخوانی! در آن لحظه و اوج ناراحتی و اضطراب و بی­‌قراری و درد و غصه که به همه چیز فکر می­‌کنی و شوهرت را هم از دست داده­‌ای، بخواهی نماز شکر بخوانی خیلی سخت است. شاید دو روز بعد راحت­‌تر بتوانی بخوانی.

مادران شهدا وقتی می­‌گویند لحظه شنیدن خبر شهادت فرزندانمان نماز شکر خواندیم، وقتی همسر شهید کابلی گفت: من سجده شکر کردم، بدانید خیلی سنگین است. در لحظه نماز گریه می­‌کردم که خدایا! چقدر سخت است، حضرت زینب(س) وقتی می­‌گوید (ما رأیت الا جمیلا)  چطور ما «حسین حسین» می­‌کردیم بدون اینکه درکی داشته باشیم؟ واقعا  سخت است.

خسته و شکسته و غمگین، خداوند را سپاس گفت و به این تقدیر رضایت داد: آن شب همه خیلی گریه کردند. من و مادرشوهرم و خواهرهای محمد آرام بودیم ولی مهمان­‌ها خیلی گریه می­‌کردند. تا صبح مهمان می­‌آمد و بچه­‌ها بیدار شدند، فاطمه شروع کرد گریه کردن، حسن به روی خودش نمی‌­آورد، مهدی فهمیده بود ولی لج کرده بود و چیزی نمی‌­گفت. در آن ولوله فرصت نکردم خودم به بچه­‌ها بگویم ولی خودشان متوجه شدند چون دیگر مهدی نمی­‌گوید بابا کجاست؟ چرا نمی­‌آید؟ دیشب تب کرده بود و هذیان می­‌گفت. از هذیان گویی‌اش خنده ام گرفته بود. می‌گفت: «مغزم داغ شده خنکش کن». یا می گفت:«بابایی بد است چرا نمی­‌آید؟»

تا چند روز قبل اصلا به این قضیه فکر نمی­‌کردم که خب حالا من مانده‌ام و چهارتا بچه، ولی الان فکر می­‌کنم. فکر می­‌کنم چقدر مسئولیتم سنگین است، چون از این به بعد اگر خطایی از بچه‌ها سر بزند دیگر نمی‌گویند پدرشان مقصر است می‌گویند مادرش نتوانست آنها را خوب تربیت کند. 

محبوبه در این چند روز یک حدیث قدسی شنیده است که کسانی که در راه خداوند به شهادت برسند، خود خداوند وعده کرده که سرپرستی خانواده آنان را بر عهده بگیرد و آنان عائله خداوند می‌شوند؛ نگاه خدا چقدر تحمل این ماجرا را آسان می‌کند...

اضطراب از نبودن پدر بچه ها مسلماً در وجودم زیاد بود اما چند روز پیش موضوعی را شنیدم که پیش از آن به گوشم نخورده بود و خیلی قوت قلبم شد. در مراسمی یک آقای روحانی از قم آمده بود و می‌گفت: «سرپرست بچه­‌های یتیم و شهدا خود خدا است، شما نگران چه هستید؟» این را که شنیدم خیلی آرام شدم و برایم خیلی جالب بود. اینقدر حرف‌های آن روحانی در مورد مقام شهدا به دلم آرامش می‌داد که دوست داشتم کسی با من حرف نزند و تماماً حواسم به سخن

گزارش تخلف

تمامی مطالب از سایت های مجاز فارسی و ایرانی تهیه و جمع آوری شده است، در صورت وجود هرگونه مشکل از طریق صفحه گزارش تخلف اطلاع دهید.

تبلیغات

جدیدترین اخبار

داغ ترین اخبار

تبلیغات

نرخ ارز