تبلیغات

گردنبند مرغ آمين
از سریال محبوب و دیدنی شهرزاد ، با جنس استیل عالی ، طراحی بی نظیر و شگفت انگیز ، گردنبندی زیبا با ظاهری متفاوت ، نمادی از عشق و محبت، مناسب با هر سلیقه ای
جذاب ترین هدیه برای کسی که دوستش دارید

در مکتب درس زندگی حاج غلامرضا+تصاویر

به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا به نقل از دزفول امروز:به سراغ شغل و شخصیت دوست داشتنی شهرمون رفتیم که دراین دنیایی رنگ و لعاب برایم سرشار ازدرس زندگی و تلنگر ،امید و کلی انرژی مثبت بود، فضای دوست داشتنی که برای  ثبت لحظات وخاطرات قدیم ایام محیابود. روای این داستان آخرین مغازه ی راست ی آهنکران  بازار قدیم شدم که برای خودش حرف های داشت ،ازحرارت زیاد کوره درون مغازه کوچکش که برایم  حرارتی را تلاقی می کرد که ۵ دقیقه مصاحبه را برایم سخت و طاقت فرسا کرده بود

باخودم گفتم آیا زندگیت را درمسیر بندگی طی میکنی که حرارت جهنم برایت طاقت فرسا نباشد! لحظه لحظه کنار پیرمرد دوست داشتنی بازارقدیم دزفول درس هایی از زندگی  را برایم رقم میزد ، نه به حرف بلکه به عمل خودنمایی می کرد ، حاج غلامرضا که با آن سن و سال هنوز هم کار برایش تازگی داشت و  در آن گرمای طاقت فرسا  بازنشتگی برایش معنی نداشت ،

نمی دانم  پس چرا بعضی از ما جوانان در۲۰ تا ۲۵ سالگی هم چیز زندگی  را تمام شده می دانیم و خودمان را بازنشسته می کنیم،  صورت پر ازعرق وقرمز حاجی  در آن گرمای بالای مغازه برایم این حکایت را تلاقی می کرد که نان حلال  را باید از زور و بازو خورد نه پارتی ، کلاه برسرهم گذاشتن ، ربا، آبرو هم بردند و خیلی ازکارهایی که برای رسیدن به  قدرت ، پست و مقام و پول چه که نمی کنیم .حاجی با زور بازوی مردانگیش  عزت و افتخار کسبه ی بازارقدیم بود،  از دور دونه ی بازار قدیم با اینکه میدونستم اوضاع درآمدی آهنگری مثل گذشته نیست پرسیدم  حاج غلامرضا درآمد آهنگری  راضی کننده است منتظر بودم که مثل ما جوانان شروع کنه به ناشکری گله وشکایت اما حاجی  مدام ، ذکر الحمدالله رب العالمین  رازمزمه می کرد،مدام میگفت شکر الحمدالله درست درآمد مثل قبلا نیست ولی ناشکر نیستم خدایاشکر، ثانیه ثانیه کنار حاجی درس هایی رابهم می آموخت که پای هر مکتبی نمیتوان آموخت.

ته تقاری بازار حاج غلامرضا تنها یار باقی مانده از ۳۶مغازه ی راست ی آهنگران بازارقدیم دزفول بود،  حاجی دلش گرفته بود ازتنهایی ، از نبود رفقاش از نبود سر و صداو هیاهوی راست ، آخه حاجی از سال ۱۳۴۰ درکنار پدرش در بازار با تمام خاطرات تلخ و شیرین این راستِ قد کشیده بود ، دربازاری که آهنگری شغل آبا واجدایش بود.

زمان به سرعت برایم سپری میشد و منتظر درس های  دیگری از زندگی حاجی بودم  که در این گفت وگوی شیرین  درسی از وفاداری  را در مکتب پیرمرد دوست داشتنی بازارقدیم آموختم  که این روزها برایمان همچون طلا ناب بود  “وفاداری” آخه رسم ما جوانان  تازگیا شده بی وفایی به پدرو مادرمون  سریع دل میبریم  و هدیه می دهیم به خانه سالمندان و درس عشق بین جوانان که کنارهر سختی حتی در کناره کوره پر ازحرارت زندگی پستی و بلندی زندگی دخل و خرج زندگی نباید کم آورد،

و زود جای خالی داد آخه ازحاجی پرسیدم حاجی تاحالا کسی سراغت آمده برای علاقمندی و یادگرفتند این حرفه، گفت ای جوان کجا کاری که شما جوانان میخواهید یک شبه راه هزارشب را بروید ،گفتم چطور حاجی گفت وقتی یک ذره سختی ، مشکل دیدید  اونجاس که باید یک ذره  تلاش کنید وا می دهید خداحافظی می کنید ، رسم زندگی این نیست که با کوچک ترین  سختی  کم بیارید و بروید، غرق در حرف هایی مو سفید بازار قدیم بودم  ،رفیق حاجی آمد گفت جوان حاجی نفسش و حرفش حقه ، گفتم  شما بعنوان رفیق حاجی یکم از شخصیت و درس های زندگی حاجی برایم بگویید این حاج غلامرضا رامیبینی که دارد نصیحت میکنند گفتم بله بفرمایید

گفت حاج غلامرضا درگرمای تابستان با زبان روزه درماه رمضان بعد از اینکه نماز صبح را  در مسجد بازار خواند شروع به کار می کند تا ساعت ۱۰صبح  هر وقت هم که کارش زیاد باشد تاقبل از اذان مغرب و عشا مشغول کار است گفتم ما رابین ای خدا در ناز و نعمت هم که باشیم بازهم تلاش نمیکنیم ولی حاجی در گرمای۴۰درجه دزفول زبان روزه دست ازتلاش کار برنمی دارد عجب تفاوت هایی است ،ازحاجی پرسیدم حاجی اوضاع و وضعیت آهنگری چگونه است حاجی با دلی ناراحت گفت ای جوان کجا بودی که ببینی شهرستان دزفول درسال ۱۳۵۰ خودش شهر صادرات کننده آهن به استان های لرستان ،کردستان ایلام ،چهارمحال بختیاری بود حالا کجایی که ببینی از استان اصفهان ،شیراز ،تبریز آهن وارد میکنند قبلا  آهنگران وسایل کشاورزی را درست می کردن اما  امان از این دنیا مدرن که به آهنگری هم نفوذ کرد تمام وسایل صادراتی و از پیش ساخته برای فروش میارند دیگر نه خبری از آهنگری است ، نه تق تق چکش ، دراین بغض حاجی یک امیدی موج می زد که باز برایم حکایت و درسی بود که در این روزا نقش امید در زندگی خیلی از ماها  کم رنگ شده است ولی عجب  امیدی در چشمان حاجی  موج میزد آخه  آقا مصطفی فرزند ۵حاجی دور دونه بازار قدیم امید پدر را زنده نگه داشته بود ،مصطفی وارث کار پدر شده بود تا نکند دوردونه ی بازار قدیم دزفول دلش آزرده بشود و چراغ آهنگری خاموش شود خدایا شکر که مصطفی را ه رو راه پدرشده بود

دارای ۵فرزند بود ،حاج غلامرضا دزفولییان تنها آهنگر قدیمی بازار قدیم  شهرستان دزفول که درسال ۱۳۴۰مشغول کارکنار پدرشده بود وازهفت نسل خود به یادگار داشت وامروز آقا مصطفی ادامه دار این نسل بود.

۴۲۳۸۳۲۶۱۸_۷۸۱۹۲

۴۲۳۹۱۵۲۱۶_۴۲۱۵۲

۴۲۳۹۲۳۹۲۸_۴۲۲۷۹

۴۲۳۸۰۷۴۹۶_۷۶۴۶۵

۴۲۳۸۰۳۷۲۵_۷۶۶۶۸

۴۲۳۸۰۳۴۲۴_۷۷۱۶۲

۴۲۳۷۳۹۰۴۹_۷۶۹۲۳

۴۲۳۷۳۷۲۲۱_۷۶۶۶۷

۴۲۲۱۳۱۱۲۹_۱۴۲۴۴۷

۴۲۲۱۲۵۱۵۴_۱۴۲۴۷۳

۴۲۳۷۲۹۰۷۴_۴۱۵۵۳

۴۲۲۳۴۰۱۰۱_۱۴۳۱۸۷

Screenshot_Û²Û°Û±Û¶-Û°Ûµ-Û²Û²-Û±Û´-Û±Û²-Û²Û°[۱]

۴۲۲۳۱۹۲۱۳_۱۴۲۹۲۷

۴۲۲۳۰۸۱۲۹_۱۴۲۴۶۱

۴۲۳۸۳۵۳۵۴_۴۱۷۶۵

۴۲۳۹۱۵۲۱۶_۴۲۱۵۲

۴۲۳۷۲۹۰۷۴_۴۱۵۵۳

۴۲۳۸۲۹۰۲۵_۷۷۲۷۰

۴۲۳۷۳۹۰۴۹_۷۶۹۲۳

۴۲۳۸۳۶۹۵۳_۷۶۰۸۴

گزارش تخلف

تمامی مطالب از سایت های مجاز فارسی و ایرانی تهیه و جمع آوری شده است، در صورت وجود هرگونه مشکل از طریق صفحه گزارش تخلف اطلاع دهید.

تبلیغات

جدیدترین اخبار

داغ ترین اخبار

تبلیغات

نرخ ارز